|
در تمام لحظه هایم در تمام شادی ها و غم هایم چشمانت نظاره گر آرزو های دور و نزدیک من است و دستانت نوازشگری که بیهوده گی را از تنم می رهاند و احساست احساسی است نزدیک تر از افسون گل سرخ -به من- پس بمان با من! ای که امید فردا های منی!
ای کاش زنجیر فاصله ها پاره می شد با حضورت تا من چشم هایم را دوباره باز می یافتم آنوقت بود که دست هایم گرمای وجودت را احساس میکرد و نگاهم ، زیر سایبان پلک هایت برای همیشه جا می ماند مواظب دلم باش تا......؛!
و تو امتداد تمام خوبی هایی و وامدار لبخند های -بی ریا- و من از این پنجره واری که سیاه است و بلند همه شب در به در نام و نگاه تو شدم و تو پاکی و منم عاشق آن یک لحظه نگاه و تو ......؛ دوری چشمانت خسته ام کرده و من پای به ابرار فلک می بندم
چشما نم خیره به راهت لبانم که بو سه گاهت سینه ام را تو التهابی گو نه ام را تو اضطرابی شانه ام را تو تکیه گاهی .................. دل من بسته به عشقت عشق من بسته به مهرت مهر من گل وجودت نام تو مهر و سجودم یاد تو چه بی قرار است دل تنگم که سر به راه است باورش نکن ای امیدم که امید من به راه است ........................ امید من همه دارایی من رنجی است که از دوری تو میکشم
اندیشه هایم مملو از اید ه های نو! دست هایم در انتظار گرفتن دست های -تو- و چشمانم مشتاق دیدن چشمان تو! فا صله ایی هست؟! -نیست- اگر با هم بمانیم! اگر تکرار خاطره ها نباشد اگر هرم گرم نفس ها نباشد ما بی هم -هیچ چیز نیستیم- پس بمان ای ماندگار ترین
وجودم تا به انتهای آن جاریست و جای انگشتانت در لای لای زلف آشفته ام پیدا در شبانگاهان نیلی فام من به یادت بیدار بیدارم در صبح های بی اما در روشنی های بی فردا چشم هایم دیگر نمی بیند تو را هرگز ای که می دانم مرا بردی ز یادت ای امید من....!
چرا این همه دیر آمدی ؟ آه... چرا روشنی چراغ های هزاران آه ... امید را -که چقدر زود دیر می شود - که بر تاریکنای فاصله می درخشید ندیدی ؟! چر ا هق هق گریه های تلخ مرا وهیچ فکر نکردی در هزاره ی هجران شاید شبی نشنیدی ؟! من از دوری رگبار بی قرار دست هایت انگشتانت را محو شوم - بر دلم می نشانی و می روی می آیی ؟!
خوبی روزهایت به سبزی وعمق صدایت زیتون های انعکاس دل من است و احساست دلخوشی هاو احساس - بی قراری ها - از فرسنگ ها فاصله سبز هرم گرم سیب های نفس هایت درختی ! و خنده هایم نزدیک به احساس و خنده هایت من ! در پلی است فراسوی برای به هم رسیدن نیمه شب های پر ستاره مرا ستاره ی چشمانت کن ...
خودخواهی من این است که تورا جز برای خود نمی خواهم و خودخواهی آنان این و در تکرار است بیهوده گی ها که مرا و انزجارها نمی فهمند ... و دانسته ای که می دانی که سال ها پیش می میرم من مرده ام پس دعایت مرده ای مدفون در عشق تو ! بدرقه ی راهم باد ...
|
About![]()
از عشق و درون خویش غافل کردند Archivesشهریور 1387مرداد 1387 تیر 1387 LinksSpecific
بلاگ کد
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
انتخاب وبلاگ برتر
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
LinkDump
فردین عزیزنیا |